تبلیغات
اطلاع رسانی به آزادگان - ا از جنگ برنمی‌گردم یا اگر سالم ماندم و به توفیق شهادت نرسیدم، زمانی به منزل بازگردم که جنگ تمام شده باشد».
اطلاع رسانی به آزادگان

به گزارش خبرگزاری فارس از شهرستان ساری، خاطرات تلخ و شیرین آزادگان سرافراز دفاع مقدس همواره بخشی از جذاب‌ترین چهره آن سال‌ها را برای مخاطبان به تصویر می‌کشد، خاطرات و روایاتی که هر کلمه به کلمه آن می‌تواند تورقی از تاریخ را از آن خود کند؛ در ادامه مشروح گفت‌وگو با حسن کلبادی از  آزادگان شهرستان بهشهر  از نظرتان می‌گذرد:

* چاله اسرار

 فشنگ‌های‌مان تمام شده بود و نمی‎‎‎‎‎توانستیم به مقاومت‌مان ادامه دهیم، مجروح شده بودم و توان برای بازگشت به پشت جبهه‌ها را هم نداشتیم، عراقی‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‎‎‎‎‎شدند و با توجه به خونریزی شدیدی که داشتم به چیزی جز شهادت فکر نمی‎‎‎‎‎کردم، فکر این که شاید زنده به دست عراقی‌ها بیفتم آزارم می‎‎‎‎‎داد، بیش از آن که به فکر اسیر شدنم باشم، در فکر مدارکی بودم که به همراه داشتم، مدارکی که نشان می‎‎‎‎‎داد از سپاه پاسداران ایران و به‌عنوان فرمانده در یکی از گردان‌ها مشغول به فعالیت هستم، صدای پای عراقی‌ها به گوش می‎‎‎‎‎رسید و دیگر تردید جایز نبود، چاله‌ای کندم و آنچه داشتم را به خاک سپردم و بدون بر جای گذاشتن هیچ مدرکی از هویتم در چنگال عراقی‌ها گرفتار شدم.‏

سال 65 وقتی که برای اعزام چندین‌باره عازم مناطق عملیاتی شده بودم، نیت کردم که، «یا از جنگ برنمی‌گردم یا اگر سالم ماندم و به توفیق شهادت نرسیدم، زمانی به منزل بازگردم که جنگ تمام شده باشد».

* ما آمدیم جنگ تا بجنگیم

‏سه روز پس از آن که جنگ توسط عراق به ایران تحمیل شد به عضویت سپاه پاسداران درآمدم و پس از گذراندن دوره‌های مختلف آموزشی، مسئولیت آموزش رزمندگان عازم جبهه‌ها را بر عهده گرفتم، ‏بر اساس قوانینی در جبهه‌ها که وجود داشت مربیان آموزشی به‌دلیل مسئولیت خطیری که در آشنایی بیشتر داوطلبان به سلاح‌ها و تاکتیک‌های جنگی داشتند، نمی‎‎‎‎‎توانستند بیشتر از شش ماه در جبهه‌ها حضور داشته باشند، مدتی پس از آنکه این نیت را با خودم کردم، رهسپار جبهه‌ها شدم، چند روز بیشتر نمانده بود که مهلت شش ماهه حضورم در جبهه‌ها تمام شود اما من نمی‎‎‎‎‎خواستم نیتم را باطل کنم و چون هنوز به توفیق شهادت نرسیده بودم، حضورم را برای شش ماه دیگر تمدید کردم، شش ماهه دوم هم داشت تمام می‎‎‎‎‎شد اما باز به آرزویم نرسیده بودم، باز هم شش ما دیگر ماندنم را در جبهه‌ها تمدید کردم، این تمدید کردن‌ها ادامه داشت تا این که یک روز به من خبر دادند که نامم را از لیست مربیان آموزشی حذف کرده‌اند و از آن به بعد دیگر با خیالی آسوده در جبهه ماندم.‏

به گزارش خبرگزاری فارس از شهرستان ساری، خاطرات تلخ و شیرین آزادگان سرافراز دفاع مقدس همواره بخشی از جذاب‌ترین چهره آن سال‌ها را برای مخاطبان به تصویر می‌کشد، خاطرات و روایاتی که هر کلمه به کلمه آن می‌تواند تورقی از تاریخ را از آن خود کند؛ در ادامه مشروح گفت‌وگو با حسن کلبادی از نظرتان می‌گذرد:

* چاله اسرار

فشنگ‌های‌مان تمام شده بود و نمی‎‎‎‎‎توانستیم به مقاومت‌مان ادامه دهیم، مجروح شده بودم و توان برای بازگشت به پشت جبهه‌ها را هم نداشتیم، عراقی‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‎‎‎‎‎شدند و با توجه به خونریزی شدیدی که داشتم به چیزی جز شهادت فکر نمی‎‎‎‎‎کردم، فکر این که شاید زنده به دست عراقی‌ها بیفتم آزارم می‎‎‎‎‎داد، بیش از آن که به فکر اسیر شدنم باشم، در فکر مدارکی بودم که به همراه داشتم، مدارکی که نشان می‎‎‎‎‎داد از سپاه پاسداران ایران و به‌عنوان فرمانده در یکی از گردان‌ها مشغول به فعالیت هستم، صدای پای عراقی‌ها به گوش می‎‎‎‎‎رسید و دیگر تردید جایز نبود، چاله‌ای کندم و آنچه داشتم را به خاک سپردم و بدون بر جای گذاشتن هیچ مدرکی از هویتم در چنگال عراقی‌ها گرفتار شدم.‏

سال 65 وقتی که برای اعزام چندین‌باره عازم مناطق عملیاتی شده بودم، نیت کردم که، «یا از جنگ برنمی‌گردم یا اگر سالم ماندم و به توفیق شهادت نرسیدم، زمانی به منزل بازگردم که جنگ تمام شده باشد».

* ما آمدیم جنگ تا بجنگیم

‏سه روز پس از آن که جنگ توسط عراق به ایران تحمیل شد به عضویت سپاه پاسداران درآمدم و پس از گذراندن دوره‌های مختلف آموزشی، مسئولیت آموزش رزمندگان عازم جبهه‌ها را بر عهده گرفتم، ‏بر اساس قوانینی در جبهه‌ها که وجود داشت مربیان آموزشی به‌دلیل مسئولیت خطیری که در آشنایی بیشتر داوطلبان به سلاح‌ها و تاکتیک‌های جنگی داشتند، نمی‎‎‎‎‎توانستند بیشتر از شش ماه در جبهه‌ها حضور داشته باشند، مدتی پس از آنکه این نیت را با خودم کردم، رهسپار جبهه‌ها شدم، چند روز بیشتر نمانده بود که مهلت شش ماهه حضورم در جبهه‌ها تمام شود اما من نمی‎‎‎‎‎خواستم نیتم را باطل کنم و چون هنوز به توفیق شهادت نرسیده بودم، حضورم را برای شش ماه دیگر تمدید کردم، شش ماهه دوم هم داشت تمام می‎‎‎‎‎شد اما باز به آرزویم نرسیده بودم، باز هم شش ما دیگر ماندنم را در جبهه‌ها تمدید کردم، این تمدید کردن‌ها ادامه داشت تا این که یک روز به من خبر دادند که نامم را از لیست مربیان آموزشی حذف کرده‌اند و از آن به بعد دیگر با خیالی آسوده در جبهه ماندم.‏

عراق در حال برنامه‌ریزی برای انجام عملیات فاو بود اما بیشتر نیروهای ما در مرخصی به‌سر می‎‎‎‎‎بردند، من هم پس از دو سال می‎‎‎‎‎خواستم بیایم بهشهر، داخل اتاق فرماندهی رفتم تا با دوستانم خداحافظی کنم، دیدم مشغول صحبت با سردار مرتضی قربانی فرمانده لشکر ویژه 25 کربلا هستند و به‌شدت احتیاج به نیرو دارند، به من گفت: «می‎‎‎‎‎دانم می‎‎‎‎‎خواهی به مرخصی بروی، مجبور نیستی بمانی اما در شرایط فعلی به حضورت احتیاج داریم، می‎‎‎‎‎مانی یا می‎‎‎‎‎روی؟»، گفتم: «ما آمدیم جنگ تا بجنگیم»، و ماندم و فرماندهی گردان یا رسول (ص) را بر عهده گرفتم.

 

* رودخانه حمام خون شده بود

راه ورود عراق به فاو را بسته بودیم و با وجود فاصله فراوانی که از نظر امکانات با عراقی‌ها داشتیم مقابل آنها جانانه مقاومت کردیم، پیش‌روی عراقی‌ها لحظه به لحظه بیشتر می‎‎‎‎‎شد و دیگر داشتیم تصمیم می‎‎‎‎‎گرفتیم که عقب‌نشینی کنیم تا در فرصت مناسب دیگر، به عراقی‌ها حمله کنیم، در همین افکار بودیم که دیدیم از پشت سر و از داخل شهر، صدای خوشحالی و هل‌هله عراقی‌ها می‎‎‎‎‎آید، غافل‌گیر شده بودیم، عراقی‌ها با استفاده از خیانت کویت و باز کردن مرز این کشور، وارد فاو شده بودند و ما را که تعدادمان زیاد هم نبود، محاصره کرده بودند.

خودمان را به هر زحمتی که بود به اروند رساندیم تا از طریق شنا کردن از دست عراقی‌ها فرار کنیم، تعدادی از بچه‌ها که زخمی‎‎‎‎‎ نشده بودند، خودشان را به آب انداختند اما هلی‌کوپتر عراقی‌ها رودخانه را حمام خون کرده بود، فقط تعداد کمی‎‎ ‎‎از بچه‌ها موفق شده بودند خودشان را به عقب برسانند، من هم که داشتم به طرف اروند حرکت می‎‎‎‎‎کردم، با اصابت گلوله‌ای به‌شدت مجروح شدم، خونریزی شدیدی داشتم و توان حرکت بیشتر و شنا کردن از طریق اروند برایم میسر نبود، به‌سرعت مدارکم را پنهان کردم و وقتی عراقی‌ها رسیدند به‌عنوان یک بسیجی اسیر شدم.

* اردوگاه تبعیدی‌ها

 

یک‌سال و نیم اول دوران اسارتم را در اردوگاه 12 ماندم اما به‌دلیل فعالیت‌هایی که انجام می‎‎‎‎‎دادم مرا به اردوگاه 18 که مخصوص پاسداران، روحانیون و آشوب‌گران بود منتقل کردند.

بیان شکنجه‌ها و سختی‌های دوران اسارت شاید فایده‌ای نداشته باشد اما اگر می‌خواهیم از آن دوران نکته‌ها بیاموزیم، باید فرهنگ نابی که در آن شرایط سخت در میان اسرا بود را بشناسیم و ترویج کنیم.‏

بدون هیچ شکی، بدترین خبری که اسرا در دوران اسارت‌شان در چنگال عراقی‌ها شنیده بودند، خبر ارتحال امام بود، بعد از آزادی از زندان از زبان بقیه اسرا که در دیگر اردوگاه‌ها بودند شنیدم که آنها در جریان روند بستری شدن و ارتحال امام قرار داشتند و برای شفای ایشان برنامه‌های مختلفی مانند برگزاری دعای توسل برگزار کردند اما چون اردوگاه ما، به اردوگاه تبعیدی‌ها معروف بود، ما هیچ اطلاعی از این ماجرا نداشتیم.

یک روز دیدیم شرایط امنیتی اردوگاه نسبت به روزهای گذشته بسیار شدیدتر شده است، تعداد نگهبان‌ها افزایش یافته و چند تانک هم به داخل اردوگاه آورده‌اند، یقین داشتیم که اتفاقی بزرگ رخ داده است، جنگ هم که تمام شده بود و نمی‌توانست این تمهیدات به‌دلیل آغاز یک عملیات بوده باشد، هر چه فکر کردیم به نتیجه‌ای نرسیدیم، عراقی‌ها می‎‎‎‎‎دانستند اگر خودشان این خبر را به ما بدهند، اصلاً قبول نمی‌کردم، چون در این مدت بارها و بارها خبرهای کذب و نادرستی را از زبان آنها شنیده بودیم، برای اینکه زحمت خودشان را کم کنند، روزنامه‌ای آوردند که خبر ارتحال امام در آن به چاپ رسیده بود. ‏

* بیشترین رأی به آیت‌الله خامنه‌ای رسید

فوت امام ضربه روحی بزرگی به اسرا وارد کرد، غم و اندوه لحظه‌ای از چهره بچه‌ها دور نمی‌شد و این وضعیت برای عراقی‌ها خوشحال‌کننده بود، ‏یکی از نگرانی‌هایی که بعد از فوت امام داشتیم، مسأله جانشینی ایشان بود، برای ما بسیار مهم بود که بعد از ایشان سکان رهبری کشور به دست چه کسی خواهد افتاد، گفتیم حالا که ما هیچ ارتباطی با دنیای بیرون نداریم، ببینیم می‎‎‎‎‎توانیم حدس بزنیم مجلس خبرگان چه کسی را به‌عنوان رهبر آینده ایران انتخاب خواهد کرد.

در آن روز بدون آنکه گزینه خاصی را به بقیه اسرا معرفی کنیم رأی‌گیری کردیم، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با بیشترین آرا فردی بود که اسرای زیادی پیش‌بینی می‎‎‎‎‎کردند ایشان رهبر آینده ایران شود.

به‌دلیل آنکه اردوگاه 18 را پاسداران و روحانیون و افراد خاصی که از نظر عراقی‌ها مسأله‌دار بودند تشکیل می‎‎‎‎‎دادند، لیست اسرا تحویل صلیب سرخ داده نشده بود و به همین دلیل جزو آخرین اردوگاه‌هایی بودیم که آزاد شدیم، جنگ تمام شده بود و من به آرزویم که می‎‎‎‎‎خواستم «یا از جنگ برنگردم و یا اگر سالم ماندم و به توفیق شهادت نرسیدم، زمانی به منزل بازگردم که جنگ تمام شده باشد»، رسیده بودم.

انتهای پیام/86029/ت40/ظ1004





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 10:37 ب.ظ
Magnificent goods from you, man. I've understand your stuff previous to
and you are just too magnificent. I actually like what you've
acquired here, really like what you're stating and the way in which you say it.
You make it entertaining and you still care for to keep it wise.
I can't wait to read much more from you. This is actually a wonderful site.
شنبه 14 مرداد 1396 07:31 ق.ظ
You really make it seem so easy with your presentation but I find this matter to be
really something which I think I would never understand.
It seems too complex and very broad for me.
I'm looking forward for your next post, I will try to get the hang
of it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : جعفر مزیدها
مطالب اخیر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :