تبلیغات
اطلاع رسانی به آزادگان - حبیب الله آدینه نیا آزاده دفاع مقدس: اسارت از من فرد دیگری ساخت
اطلاع رسانی به آزادگان
بی شک همه ما انسانها در طول زندگی با تجارب  ناگواری روبرو می شویم  ولی هر انسانی تحمل بار اسارت، آن هم در مکانی غریب؛ با شکنجه ها، دردها وغم های هم قطاران خود را ندارد. حبیب الله آدینه نیا یکی از همان انسانهای صبور است که  کمتر در جامعه امروز پیدا می شوند.
 وی  متولد شهرستان نکا است که در  17 سالگی، به فرمان امام راحل مبنی بر دفاع از خاک، ارزش ها و ناموس وطن در پایگاه یکی از محلات شهرستان نکا ثبت نام کرد و با فراگیری آموزش های مقدماتی عازم میدان نبرد شد.

 


آن زمان به دلیل بیماری و سالخوردگی؛ پدرش توان تامین مخارج زندگی را نداشت و او به خانواده کمک می کرد. ولی پدر با دیدن شوق  حبیب الله  برای رفتن به جبهه ، هیچ مخالفتی  نمی کند.
و سرانجام وی  در اوایل سال 60 وارد خط نبرد می شود. ابتدا به دلیل مهارت در رشته های فنی، مدتی  را در قالب مهندسی رزمی سپاه  مشغول و پس از آن در عملیات فتح المبین(اواخر سال 1360)شرکت می کند. عملیات با موفقیت انجام  می شود و سپس برای مدتی با قصد دیدار از خانواده به مرخصی می آید.
این بار عازم خرمشهر می شود و درعملیات بیت المقدس به دلیل شدت حملات دشمن و محاصره از سوی آنها، به همراه  تعدادی از همراهانش گرفتار نیروهای دشمن می شوند.
به منظور آشنایی خوانندگان عزیز ماهنامه ارمون با اسرای  دیارعلویان در دفاع از خاک میهن، گفتگویی با وی انجام داده ایم که می خوانید؛
تصوری از اسارت در ذهن نداشتم
زمانی که عازم جبهه شدم، هرفکری مانند؛ زخمی یا شهید شدن در ذهنم بود، به همین دلیل حتی وصیت نامه ام را هم نوشتم ولی از اسارت هیچ تصوری نداشتم. پس از اسارت در تاریخ 10/2/61، ما  را به اردوگاه اسرای عراقی انتقال دادند. ابتدا باور نداشتیم  که اسیرشده ایم و هر لحظه تصور می کردیم که آزاد می شویم.

بی شک همه ما انسانها در طول زندگی با تجارب  ناگواری روبرو می شویم  ولی هر انسانی تحمل بار اسارت، آن هم در مکانی غریب؛ با شکنجه ها، دردها وغم های هم قطاران خود را ندارد. حبیب الله آدینه نیا یکی از همان انسانهای صبور است که  کمتر در جامعه امروز پیدا می شوند.
 وی  متولد شهرستان نکا است که در  17 سالگی، به فرمان امام راحل مبنی بر دفاع از خاک، ارزش ها و ناموس وطن در پایگاه یکی از محلات شهرستان نکا ثبت نام کرد و با فراگیری آموزش های مقدماتی عازم میدان نبرد شد.

 


آن زمان به دلیل بیماری و سالخوردگی؛ پدرش توان تامین مخارج زندگی را نداشت و او به خانواده کمک می کرد. ولی پدر با دیدن شوق  حبیب الله  برای رفتن به جبهه ، هیچ مخالفتی  نمی کند.
و سرانجام وی  در اوایل سال 60 وارد خط نبرد می شود. ابتدا به دلیل مهارت در رشته های فنی، مدتی  را در قالب مهندسی رزمی سپاه  مشغول و پس از آن در عملیات فتح المبین(اواخر سال 1360)شرکت می کند. عملیات با موفقیت انجام  می شود و سپس برای مدتی با قصد دیدار از خانواده به مرخصی می آید.
این بار عازم خرمشهر می شود و درعملیات بیت المقدس به دلیل شدت حملات دشمن و محاصره از سوی آنها، به همراه  تعدادی از همراهانش گرفتار نیروهای دشمن می شوند.
به منظور آشنایی خوانندگان عزیز ماهنامه ارمون با اسرای  دیارعلویان در دفاع از خاک میهن، گفتگویی با وی انجام داده ایم که می خوانید؛
تصوری از اسارت در ذهن نداشتم
زمانی که عازم جبهه شدم، هرفکری مانند؛ زخمی یا شهید شدن در ذهنم بود، به همین دلیل حتی وصیت نامه ام را هم نوشتم ولی از اسارت هیچ تصوری نداشتم. پس از اسارت در تاریخ 10/2/61، ما  را به اردوگاه اسرای عراقی انتقال دادند. ابتدا باور نداشتیم  که اسیرشده ایم و هر لحظه تصور می کردیم که آزاد می شویم.


آن زمان بار غمی  بر روی دوشم سنگینی کرد؛ نه برای خودم، بلکه بیماری پدرم و این موضوع  که پس از اسارت  من، دچار ناراحتی وسختی شوند، مراعذاب می داد.
پس از مدتی با توکل بر خدا و صبری که داد به خود قبولاندم باید بپذیرم که سرنوشت من این بوده، چون کسی مرا وادار به جبهه رفتن نکرده بود. با میل خودم این تصمیم را گرفتم و بی شک خداوند متعال نیز پشتیبان من و خانواده ام است.
به یاد دارم که در 2 ماه اوایل اسارت، خانواده از این موضوع بی اطلاع بودند و با تصور شهادت فرزندشان، برادر و دوستانم را مامور برگزاری مراسم ختم  کردند ولی پس از مدتی  آنها شهید شدند و من به خانه بازگشتم.
ابتدای اسارت را به مدت یک ماه و نیم در اردوگاه الانبار گذراندیم و سپس  ما را به موصل منتقل کردند. در آن زمان به فکر انجام کاری بودم تا وقت خود را مفید بگذرانم. برای همین  تصمیم گرفتم با "سلما نی " به رزمندگان خدمت کنم.
به خاطردارم؛ اردوگاه موصل مکانی تازه تاسیس و بیشتر با رزمندگانی از بر و بچه های شمال بود و فرمانده عراقی دستور داده بود تا هر کدام از اسرا، کاری را برعهده گیرند.
زمانی که از اسرا پرسیدند چه کسی آرایشگری می کند، من دستم رابلند کردم، پیر مردی از اهالی بندر گز هم گفت که این کار را بلد است.
پس از مدت کوتاهی، دو ماشین سلمانی دستی  برای ما آوردند و به ارشد اردوگاه تحویل دادند. آن زمان مکان مشخصی برای آرایشگری نداشتیم. پیرمرد  به من گفت از اسرا بخواهم  تا برای اصلاح کردن بیایند.
اولین رزمنده جلوی من نشست تا موهایش را کوتاه کنم ولی آنقدر موهای پرپشتی داشت که ماشین لای آنها گیرکرد و مابقی اسرا با دیدن این صحنه فرار را برقرار ترجیح دادند.
وقتی که پیرمرد متوجه قضیه شد، طرز کار با ماشین اصلاح را یادم داد و من با کوتاه کردن موی او، آماده انجام دادن کارآرایشگری شدم.
از فردای آن روز پیرمرد که به دلیل کسالت حوصله کارکردن نداشت انصراف داد و کار "سلمانی" را به من سپرد.
پس از مدت کوتاهی با کمک دوستان عرب زبان که اسیر بودند، اصطلاحاتی مانند؛ قیچی، صندلی، آینه و...را یاد گرفتم و از عراقی ها خواستم تا این ابزار را دراختیارم بگذارند و در گوشه ای از اردوگاه، مکانی را برای این کار در نظر گرفتم.
وضعیت اسرای ایرانی از اسیران جنگ جهانی دوم هم بدتر بود
 امکانات بسیار محدودی داشتیم، شاید به سختی درطول هفته نوبت حمام پیدا می کردیم، به خصوص اینکه نه در زمان تابستان امکانات سرمایشی مناسب داشتیم و نه در زمستان، طعم گرما را می چشیدیم.
درآسایشگاه ما که به طول  12 در 25  متر بود، 125 الی 150 نفر نگهداری می شدند و تنها دو چراغ علاء الدین در اوج سرمای زمستان، برای گرم کردن وجود داشت.
به اسرا دو پتو داده بودند  که یکی را زیر پا و دیگری را برتن می کشیدیم. زمانی که  نمایندگان سازمان ملل( گروه حقیقت یاب )در بازدید از اردوگاه،  با وضعیت نامناسب ما روبرو شدند بسیار متأثر شدند و گفتند؛ وضعیت اسرای ایرانی از زمان اسیران جنگ جهانی دوم هم بدتراست.
در حقیقت عراقی ها برای ضربه زدن به ایرانی ها از سازمان ملل  خواسته بودند از محل اقامت اسرای عراقی در ایران بازدید کنند و مسئولان ایرانی هم به شرط بازدید آنها از محل اسرای خود درعراق، اجازه بازدید به نمایندگان دادند.
زمانی که نمایندگان سازمان ملل مکان نگهداری اسرای عراقی و ایرانی را با هم مقایسه کردند، متوجه مشکلات و سختی های بسیار ما شدند و گزارش کاملی به سازمان ارائه دادند که در آخر به ضررعراقی ها تمام شد.
به خاطردارم؛ در یکی از اردوگاهها وضعیت بسیار خفقان آوری داشتیم. پزشکی در آنجا بود که از فرماندهان عراقی نیز به شمار می آمد، زمانی که وارد اردوگاه می شد انتظار داشت تا همه اسرای عراقی برای او برخیزند و اگر شخصی به دلیل بیماری یا ناآگاهی این کار را نمی کرد، نامش را به سربازان می داد تا او را شکنجه کنند.
وقتی هم که یکی از اسرای بیمار برای درمان به او مراجعه می کرد، به جای اینکه نسخه ای برای بیماری او بپیچد، به دروغ می گفت؛ اسیرایرانی بیمار نیست، قصد فریب دارد و از نگهبان ها می خواست تا او را بازداشت و شکنجه کنند.
نیروهای عراقی در زمان حمله ایرانی ها به مقر فرماندهی خود، از روی عصبانیت بدترین شکنجه ها را می دادند، آن  زمان متوجه می شدیم که رزمندگان بسیجی نبرد را برده اند.
پس از گزارش نمایندگان سازمان ملل، تقریبا هر 45 روز الی 2ماه  هیاتی از صلیب سرخ برای بازدید از اسرای ایرانی می آمد و ما نامه های خود را در دو برگ کاغذ که آنها دراختیار ما می گذاشتند، می نوشتیم تا به خانواده هایمان دهند.
شهادت برادرم را در خواب دیدم
تقریبا 4ماه پس از اسارتم، برادر بزرگم به شهادت رسید. آن زمان  خوابی دیدم که به من الهام شد، او به شهادت رسیده است و درنامه هایی که به خانواده ام می دادم، چند بار این مسئله را پرسیدم ولی آنها به تصور اینکه مرا ناراحت و دلسرد نکنند، این حقیقت را پنهان می کردند.
یک بار خانواده ام درنامه ای که برایم فرستادند، بسیار اصرارکردند تا از وضعیت اردوگاه اسرای ایرانی برای آنها بگویم. من نیز با زبان محلی مشکلات را در قالب داستانی از امام خمینی( ره) برای آنها  گفتم. برای توصیف  رفتارهای بد و خشن صدام با اسیران ایرانی، وی را به پهلوان شکست خورده ای تشبیه کردم که زمانی در نبرد شکست می خورد ، ناراحتی و خشم خود را بر سر پدر و مادر و اهل خانه خالی می کند.
پیام من به وسیله مردم در نماز جمعه و اماکن دیگر قرائت شد و بازخورد خبری خوبی داشت.
ر ادیویی که هد یه پیرمرد عرب بود
عراقی ها برای اینکه در برابر ایرانی ها کم نیاورند و نشان دهند اسرای بیشتری نسبت به ما دارند، عرب های رانده شده از مناطق مرزی را به اسارت گرفته و به جمع اسرای ایرانی اضافه می کردند.
بعضی از آنها هم در حقیقت جاسوسان عراقی ها بودند و اطلاعات و اخبار اسرای ایرانی را به آنها می دادند، به همین دلیل کمتر به آنها اعتماد می کردیم.
یک روز که به تنهایی در آرایشگاه نشسته بودم،  پیرمردی عرب نزدیکم آمد وگفت: رادیو داری؟
من گفتم: نه !
 می خواهی به تو رادیو بدهم؟
داشتن رادیو برای کسب اطلاعات از رزمندگان بسیجی بسیار اهمیت داشت و من  با وجود اینکه اعتماد چندانی به او نداشتم، دل به دریا زدم وگفتم: بله. می خواهم.
پیرمرد دست در جیب شلوارش کرد و دو قطعه باطری در آورد و گفت؛ این ها را بگیر، تا بروم رادیو را بیاورم.
پس از رفتن پیرمرد، استرس و دلهره به جانم افتاده بود که نکند، با عراقی ها بازگردد و قصد لو دادن مرا داشته باشد، برای همین از آرایشگاه بیرون رفتم و در گوشه ای پنهان شدم تا از دور او را ببینم.
پس از گذشت یک ربع پیرمرد آهسته، بی سر و صدا آمد و رادیوی کوچک و سفیدی را از جیب خود بیرون آورد و گفت: نگهداشتن آن برایم سخت است، چون اگر نیروهای عراقی، رادیویی از اسرا می گرفتند، تا حد مرگ او را شکنجه می دادند.
پیرمرد از من قول گرفت تا رادیو را سالم نگه دارم و اخباری که از آن به دست می آورم، اطلاع دهم، آنقدر خوشحال شدم که اگر خبر آزادی ام را می شنیدم، اینقدر مسرور نمی شدم.
نخستین اطلاعات را درباره عملیات رمضان که در حقیقت اولین عملیات برون مرزی نیروهای ایرانی بود به دست آوردم و به  بقیه اسرا گفتم و آنها هم بسیار خوشحال شدند.
تصور می کردیم که ایران با این عملیات ها  به تدریج کربلا را می گیرد و ما را از اردوگاه نجات می دهد، پس از مدتی به ارشد اردوگاه(از بچه های کرمان ) بود، ماجرای رادیو را گفتم و خواستم تا در نگهداری از آن کمکم کند.
شکنجه های  جسمی و روحی بعثی ها زجرآور بود
عراقی ها برای تحت فشار گذاشتن و تزلزل روحیه اسرای ایرانی، یکی از جانبازان قطع پا  که دچار خونریزی بود را به شدت مورد ضرب وشتم قرار دادند.
آنها این عمل را چند بار تکرار کردند و پس از شکنجه، وی را میان اسرا می گذاشتند تا اینکه بچه ها دیگر تاب و تحمل این وضعیت را نداشتند، زمانی که فرمانده عراقی برای بازدید از اردوگاه با سربازان به داخل آمد، به سمتش حمله ور شدند و او نیز به بیرون از اردوگاه فرارکرد.
زمانی که اسرا با خشم وعصبانیت به سمت بیرون اردوگاه حمله ور شدند، نیروهای عراقی با  گذاشتن تیر بار روی پشت بام اردوگاه به طرف ما تیراندازی کردند، اسرای بی دفاع بدون داشتن هیچ سلاح و در مکانی محصور مانند شرایط جنگی تیر باران شدند.
در این حادثه 2تن از اسرا شهید و17 نفر زخمی شدند. پس از آن ما را به اردوگاه شماره 2موصل انتقال دادند.
بیشتر رزمنده ها از بسیج، سپاه و بچه های مذهبی دراین اردوگاه اقامت داشتند. شرایط  حاکم بر اردوگاه به دلیل تدابیر امنیتی  شدید بسیار سخت بود. من نیز رادیو را به سختی به اردوگاه جدید آوردم و اخبار را مخفیانه به اسرای دیگر اطلاع می دادم.
میان اسرا شایع شده بود که شمالی ها رادیو دارند ولی چون تعداد ما زیاد بود کسی نفهمید که رادیو دست من است تا اینکه رادیویی که برای کسب اطلاعات واخبار، زیر نظر حاج آقا ابوترابی قرارداشت، لو رفت.
عراقی ها از بچه ها پرسیدند؛ رادیو مال چه کسی است؟
یکی از بچه ها به نام حسن (حسن رادیویی ) گفت: مال من است.
نیروهای عراقی وی را بازداشت کردند و چون از این موضوع که رادیو برای حاج آقا ابو ترابی است اطلاع داشتند، او را مورد شکنجه بسیار قراردادند تا موضوع را بازگو کند ولی  او با تحمل درد بسیار، حتی یک کلمه هم نگفت.
در مدت  3روز بازداشتم بخاطر رادیو، شدید ترین شکنجه ها را برسرم خالی کردند. زمانی هم که مرا به اردوگاه انتقال می دادند، بچه هایی که می دانستند رادیو دستم است، از من می خواستند، محل آن را بگویم تا به دست عراقی ها نیفتد و من هم چون نمی دانستم چه زمانی آزاد می شوم، محل  رادیو را به آنها گفتم.
میان این همه سختی، تنها وجود دوستان خوبی مانند حاج اسحق یحیی زاده که از بچه های نکا بود و اسد الله کارگران باعث دمیدن روح امید در وجودم می شد.
زمانی که خبر رحلت امام خمینی (ره) را شنیدیم، اسرا در شرایط بدی به سرمی بردند، دوری از خانواده، ازدست دادن عزیزان و هم رزمان، همه اینها بچه ها را  بسیار آزرده خاطر کرده بود.
شیخ علی تهرانی، یکی از شاگردان امام خمینی(ره) که با پناهنده شدن به عراق، منافق شده بود  سعی می کرد با بیان سخنان نامناسب درباره امام راحل، نظر اسرا را به وی بد کند.
شیخ علی  به منظور ملاقات با حاج آقا ابو ترابی، چند بار به درون اردگاه آمد ولی هربار، حاج آقا پنهان می شد تا وی را نبیند.
 زمان آزادی اسرا از رادیو عراق اعلام شد، صدام درپیامی گفت؛ نخستین اسرای ایرانی در روز 26 مرداد ماه با اسرای عراقی مبادله می شوند.
هیچ کدام از اسرا فکر نمی کردند  طی دو روز آینده آزاد می شویم. درواقع ما از نخستین اسرایی بودیم که به میهن بازگشتیم.
چند روز ابتدای آزادی را در قرنطینه گذراندیم و سپس به زادگاه خود رهسپار شدیم. یک روز پیش از رفتن به منزل، رادیو با مادرم گفتگویی انجام داد تا احساس خود را از آمدن من بازگو کند.
مادرم  پاسخ داد، از سویی خوشحالم که پسرم می آید ولی از طرفی ناراحتم، چون از شهادت برادرش خبرندارد.
آن موقع به باور شهادت برادرم اطمینان یافتم ولی به دلیل ضعف جسمی و روحی ناشی از اسارت، قادر به  ابراز احساسات درونی ام نبودم.
پس از مدتی استراحت، به تحصیل در مدرسه شبانه روزی پرداختم و در ستاد رسیدگی به امور آزادگان در استانداری به عنوان مسئول امور اشتغال آزادگان مشغول به کارشدم.
با همسرم، خواهر یکی از دوستانم (شهید احمدی آزاد)ازدواج کردم وحاصل آن، 2فرزند پسر و یک دختر است.
پسربزرگم 22ساله وکارمند شهرداری ساری است، دخترم در مقطع پیش دانشگاهی و پسر دیگرم به کلاس نهم می رود.
در اواخر سال 1369 از طریق استانداری به شهرداری نکا معرفی شدم و پس از مدتی ماموریت در ساری به عنوان مامور رسیدگی به امور آزادگان، در سال 70 مسئول روابط عمومی شهرداری نکاء شدم.
از اواسط سال 1371به عنوان کارمند رسمی، معاونت شهرداری نکاء را برعهده گرفتم.
پس از آن به ساری انتقالی گرفتم و مدتی کارشناس حراست  و امور شهرداریهای استان بودم و هم اکنون نیز کارشناس حقوق شهرداری ساری هستم.
هر گز از رفتن به جبهه پشیمان نیستم
آنچه  درطول اسارت برایم اهمیت داشت این بوده که حتی یک بار هم از رفتن به جبهه پشیمان نشدم و در حقیقت این 8سال را به عنوان برگ زرین و سند افتخار در زندگی ام نگاه کردم و از خدا می خواهم تا به عنوان ذخیره قیامت برایم قراردهد.
درواقع  اسارت ازمن، فرد دیگری ساخت. اگر اسیر نمی شدم دستاوردهای بسیاری مانند؛ صبر و استقامت که اکنون دارم، را به دست نمی آوردم.
توکل به خدا و پایداری رمز موفقیت من در طول زندگی بوده است و اعتقاد دارم که هر چه در زندگی به دست آوردم، مزد پایداری ام بوده است.
در اسارت باورهای متفاوتی از ایران امروز داشتیم، تصور می کردیم که آرمان های امام خمینی (ره) و انقلاب اسلامی ایران از لحاظ فرهنگی واجتماعی تحقق می یابد.
چون زمان اعزام به جبهه، سن چندانی نداشتم همواره تصور می کردم  تفکر و نگاه مردم نسبت به ارزش ها به طور کلی تغییر یافته و پس از آزادی حداقل 6ماه نباید با مردم صحبت کنیم تا اینکه نسبت به پیشرفت ها و آگاهی آنها اطلاع یابیم ولی زمان بازگشت، متوجه شدیم که تصورات ما از واقعیت به دوراست.
در واقع انتظار ما از جامعه، بیش از آن چیزی بود که در حال حاضر  با آن روبرو هستیم و این وضعیت مطلوب ما نیست و قطعا بسیاری از مردم هم این شرایط را قبول ندارند.
 هم اکنون نیز عرق و تعصب درجوانان وجود دارد ولی شرایط حاکم بر جامعه با زمان ما بسیار متفاوت است. به نظرم نمی توان این دو را با هم مقایسه کرد، درعین حال مطمئن هستم که جوانان ما اگر بازهم کشور با مشکلی روبرو شود از هیچ مقاومتی کوتاهی نمی کنند و استوار در مقابل دشمن می ایستند.
جوانان و مردم با مشکلات بسیاری دست به گریبان هستند که بخشی ازآن به دلیل عوامل خارجی، تحریم و محاصره اقتصادی پدید آمده و مقداری هم ناشی از سوء مدیریت ها بوده است.
به هر حال نسل جدید با زمان گذشته تعارضاتی دارد ولی بیشتر از فاصله ای است که ما نسبت به نسل گذشته خود داشتیم. به نظرم ما درک بیشتری از مسائل و مشکلات خانواده داشتیم و نیاز است تا  ارتباطی مناسب با فرزندان برقرارکنیم.
اهالی فرهنگ از برخوردهای فردی پرهیز کنند
توصیه ای که به اهالی فرهنگ دارم این است؛  با توجه به گسترده بودن این حوزه، از خود گذشتگی لازم را داشته باشند و از برخوردهای فردی پرهیزکنند. به نظرم این برخوردها باعث نتیجه معکوس می شود.
لازم است اهالی فرهنگ از جان و دل مایه بگذارند و تمام سعی خود را برای اشاعه فرهنگ دینی، اسلامی و استفاده از ظرفیت نخبگان و اندیشمندان جوان به کار برند.



سوتیتر:1- در واقع انتظار ما از جامعه، بیش از آن چیزی بود که در حال حاضر با آن روبرو هستیم و این وضعیت مطلوب ما نیست و قطعا بسیاری از مردم هم این شرایط را قبول ندارند.
2- توصیه ای که به اهالی فرهنگ دارم این است؛ با توجه به گسترده بودن این حوزه، از خود گذشتگی لازم را داشته باشند و از برخوردهای فردی پرهیزکنند. به نظرم این برخوردها باعث نتیجه معکوس می شود.
3- لازم است اهالی فرهنگ از جان و دل مایه بگذارند و تمام سعی خود را برای اشاعه فرهنگ دینی، اسلامی و استفاده از ظرفیت نخبگان و اندیشمندان جوان به کار برند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 7 تیر 1396 06:37 ب.ظ
Glad to be one of the visitors on this awe inspiring website :D.
دوشنبه 5 تیر 1396 12:59 ق.ظ
Loving the information on this site, you have done great job on the blog posts.
دوشنبه 1 خرداد 1396 11:34 ب.ظ
Woah! I'm really loving the template/theme of this site.
It's simple, yet effective. A lot of times it's tough to get that "perfect balance" between usability and appearance.
I must say you've done a amazing job with this. Additionally, the blog loads very fast for me on Opera.
Excellent Blog!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : جعفر مزیدها
مطالب اخیر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :